تبليغاتX
آتنا موزیک

 

تو هم با من نماني

برو ، بگذار بازگردم

دلم ميخواست ميشد با نگاهت قهر ميكردم

برايت مينويسم

آسمان آبيست

دلم تنگست

و چندیست

دارم با خودم ، با عشق مي جنگم

اگر ميشد برايت مينوشتم

روزهايم را

و سهم چشم هايم را

سكوتم را

صدايم را

اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم

اگر ميشد

كه افسار دلم را ول نمي كردم

دلم را مينشانم جاي يك دلتنگيه ساده

كنار اتفاقي كه شبي ناخوانده افتاده

هميشه بت پرستم

بت پرستي سخت وابسته

خدايش را رها كرده

بچشمان تو دل بسته

توهم حرفي بزن

چيزي بگو

هرچند تكراري

بگو آيا هنوزم مثل سابق دوستم داري؟

خودم ميدانم از چشمانت افتادم

ولي اينبار بيا و خرده هايم را

از زير دست و پا وردار

بيا و منتي بگذار

 براي من كه دلتنگم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 16:19  توسط آتنا  | 

« دختر و بهار»


دختر كنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو


بر شاخ نوجوان درختی شكوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
می شست كاكلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازك زيبای خسته را


خورشيد خنده كرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلكشی دويد
موجی سبك خزيد و نسيمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رميد


خنديد باغبان كه سرانجام شد بهار
ديگر شكوفه كرده درختی كه كاشتم
دختر شنيد و گفت چه حاصل از اين بهار
ای بس بهارها كه بهاری نداشتم


خورشيد تشنه كام در آنسوی آسمان
گوئی ميان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خيره در انديشه ئی غريب
دختر كنار پنجره محزون نشسته بود

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:16  توسط آتنا  | 

 

 ز آن نامه ای كه دادی و زان شكوه های تلخ
تا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است
ای مايه اميد من، ای تكيه گاه دور
هرگز مرنج از آنچه به شعرم نهفته است

 شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
                         
احساس قلب كوچك خود را نهان كنم                        
بگذار تا ترانه من رازگو  شود
بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

تا بر گذشته می نگرم، عشق خويش را
چون آفتاب گمشده می آورم به ياد
می نالم از دلی كه به خون غرقه گشته است
اين شعر، غير رنجش يارم به من چه داد؟!

 اين درد را چگونه توانم نهان كنم
آن دم كه قلبم از تو به سختی رميده است
اين شعرها كه روح ترا رنج داده است
فريادهای يك دل محنت كشيده است

گفتم قفس، ولی چه بگويم كه پيش از اين
آگاهی از دورویی مردم مرا نبود
دردا كه اين جهان فريبای نقشباز
با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود

 اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
بگشای در كه در همه دوران عمر خويش
جز پشت ميله های قفس خوش نبوده ام

 پای مرا دوباره به زنجيرها ببند
تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
تا دست آهنين هوس های رنگ رنگ
بندی دگر دوباره بپايم نيفكند
 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 21:44  توسط آتنا  | 

آه ای خدای قادر بی همتا

از دیدگان روشن من بستان

شوق به سوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزش

از برق چشم غیر رمیدن را

عشقی به من بده که مرا سازد

 همچو فرشتگان بهشت تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 9:1  توسط آتنا  | 

 

ناپلئون: هميشه حرفي رو بزن كه بتوني بنويسيش ، چيزي رو بنويس كه بتوني پاش و امضا كني ، چيزي رو امضا كن كه بتوني پاش بايستي

 

ويكتور هوگو: به كسي عشق بورز كه لايق عشق باشد نه تشنه ي آن چون تشنه ي عشق خيلي زود سيراب مي شود!!

 

ويكتور هوگو: عشق يعني خود پسندي دو نفره !

 

استاندال: عشق يعني مغرور ترين خود كا مه ها ------ به نظر من يعني ترسي ديوانه وار .....از هر لحاظ.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:26  توسط آتنا  | 

 

دلم تنگست

و چندیست

دارم با خودم ، با عشق مي جنگم

اگر ميشد برايت مينوشتم

روزهايم را

و سهم چشم هايم را

سكوتم را

صدايم را

اگر ميشد براي ديدنت دل دل نمي كردم

اگر ميشد

كه افسار دلم را ول نمي كردم

دلم را مينشانم جاي يك دلتنگيه ساده

كنار اتفاقي كه شبي ناخوانده افتاده

هميشه بت پرستم

بت پرستي سخت وابسته

خدايش را رها كرده

بچشمان تو دل بسته

توهم حرفي بزن

چيزي بگو

هرچند تكراري

بگو آيا هنوزم مثل سابق دوستم داري؟

خودم ميدانم از چشمانت افتادم

ولي اينبار بيا و خرده هايم را

از زير دست و پا وردار

بيا و منتي بگذار

براي من كه دلتنگم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 13:4  توسط آتنا  |